قطار
قطار
پدرم یک روز تصمیم گرفت که کارمند راه آهن باشد ؛ رفت و نامه ای خطاب به رییس ادارۀ راه آهن نوشت و درخواست کرد که در صورت امکان با استخدام او به عنوان کارمند ِ سادۀ راه آهن موافقت شود . پدر ، عاشق تمام قطارهای دنیا بود و نقشۀ اغلب راه های رِیلی را از بَر بود . رییس بعد از سه هفته و یک روز نامۀ پدرم را خواند و پی نوشت فرمود که موافقت شد ! پدرم آن قدر ذوق کرد که قلب اش گرفت و افتاد تووی بستر و به حال احتضار. فردای همان روز، مادرم رفت جلوی ادارۀ راه آهن ایستاد ، بل که رییس را در حال رفتن به منزل ببیند و از حال پدر برایش بگوید و درخواست بازنشستگی ِ پیش از موعد کند . آن روز رییس به اداره نیامده بود وگفتند که برای بازدید به ادارۀ استان سمنان و خراسان رفته و تا چهار روز ِ دیگر هم نخواهد آمد . نمی توانستیم بنشینیم و منتظر؛این شد که شبانه بار و بُنه را جمع کردیم و راه افتادیم طرف راه آهن ، به مقصد مشهد .می دانستیم که بهای بلیط ِ قطار خیلی بیش تر از وُسع ماست ؛ به همین دلیل وقتی برای تهیۀ بلیط قطار رفتیم ، نامۀ پدر و پی نوشت ِ رییس را نشان ِ متصدّی فروش بلیط دادیم تا شاید از تخفیف ِ ویژۀ کارمندان راه آهن بهره مند بشویم . متصدّی نگاهی سَرسَری به نامه انداخت و ما را به بخش مدیریت فروش ارجاع داد ؛ گفت که به علت ِ وضعیت خاصّ ِ پدرم که هنوز کاملا" یا اصلا" کارمند ِ آن ها نبود ، تشخیص ِ اختصاص یا عدم اختصاص ِ تخفیف با مدیر ِ فروش است . من پا گرفتم به رفتن و مادرم ماند که شاید التماس کند و راهی به غیر از مراجعه به مدیریت فروش پیدا کند . چند طبقه را گشتم تا اتاق مدیریت فروش را پیدا کردم . خانمی که بیرون اتاق اش نشسته بود از من پرسید که کجا ؟ و گفتم که می خواهم با مدیریت فروش صحبت کنم . پرسید که قرار قبلی داشتم و گقتم که نه . گفت در چه موردی است حرف ام ؟ جواب دادم که می خواهیم از تخفیف ویژۀ کارمندان راه آهن استفاده کنیم و حالا به مشکل کوچکی برخورده ایم و گویا فقط ایشان می توانند این مشکل را حل کنند . سرش را به علامت تایید تکان داد و گفت که بله ، امّا !! برگشتم به همان طبقه ای که باجۀ فروش بلیط بود و مادرم را دیدم که قیافه اش داد می زد که کلّی خواهش و تمنّا کرده و بی نتیجه . گفتم که مدیریت فروش ِ بلیط به همراه معاون توسعۀ نیروی انسانی برای افتتاح ِ خط ِ رِیلی ِ اصفهان - کرمان رفته و تا سه روز دیگر هم نمی آید . پدرم تووی خانه افتاده بود و داشت نفس های آخر را گمان ام می کشید ؛ باید یک جوری خودمان را می رساندیم به رییس ادارۀ راه آهن و تا نمُرده بود پدرم ، امضای استخدام ِقطعی و بعد امضای ِ موافقت با از کار افتادگی ِ پیش از موعد را می گرفتیم . از متصدّی پرسیدم که حالا راه دیگری هست که ما بتوانیم با قیمت کم تر بلیط بگیریم . و توضیح دادم که هزینۀ بلیط خیلی زیاد است و من و مادرم هم نمی توانیم این مقدار پول را هم برای رفت و هم برگشت پرداخت کنیم . متصدّی گفت که هیچ راهی نیست ؛ ولی اگر به جای این که به مقصد مشهد - سمنان فکر کنیم ، بهتر است که بلیط اصفهان بگیریم که ارزان تر است و وقتی رسیدیم آن جا ، مدیریت فروش را پیدا کنیم و امضا از او بگیریم که با ارائۀ تخفیف موافقت کرده ، بعد با بلیط ِ شصت درصد تخفیف برگردیم این جا و با ارائۀ نامۀ مدیریت فروش ، بلیط با همان تخفیف برای سمنان - مشهد بگیریم . حرف متصدّی ، به نظر در این شرایط معقول تر بود . پس گفتم که در صورت امکان برای دو نفر، تووی اولین قطار بلیط صادر کند . متصدّی خنده ای از سر ِ شرم کرد که یعنی ! مادرم گفت که حتی یکی ؟ و جواب شنید که تمام بلیط های رفت ِ اصفهان فروش رفته تا سه روز بعد ؛ گفت اگر بخواهیم برای فردا - برگشت به این جا - جا دارند هنوز و می شود که رِزِرو کرد ، ولی بلیط ِ رفت ، اصلا" ! پدرم حالا دیگر باید آخرین نفس را کشیده باشد . این را مادر گفت و بی معطلی راه افتاد . نپرسیدم کجا . گفت که با این حساب بهتر است که همین چندرغاز را هم برای کفن و دفن نگه داریم . گفت فقط یادش بیندازم که حتما" رییس ، معاون توسعۀ نیروی انسانی و مدیریت فروش راه آهن را هم برای ختم دعوت کنیم . یادم ماند گمان ام . پس راه افتادیم طرف خانه . تووی راه از مادرم پرسیدم که چه طور شد اصلا" پدرم این همه عاشق راه آهن شد . گفت شاید برای این که هیچ وقت سوار قطار ِ راستکی نشده بود ، همین ! گفتم شاید ! وقتی رسیدیم خانه ، پدرم حدود ِ دو ساعت بود که نفس آخرش را کشیده بود و حالا وصیت کرده بود که بعد او ، من رییس ادارۀ راه آهن بشوم . مادرم گفت که بعد از مراسم کفن و دفن ، باید یک نامه برای وزیر راه بنویسم و درخواست کنم که با ریاست من در ادارۀ راه آهن موافقت شود . من تمام راه ها و مسیر های رِیلی را از بَر بودم و گمان ام تووی این پست موفق بودم اگر می شد . به مادرم گفتم اگر وزیر با درخواستم موافقت کند ، اولین کاری که می کنم این است که با استخدام پدر و بعد با از کار افتادگی ِ پیش از موعدش موافقت کنم .تصمیم گرفتم که رییس ادارۀ راه آهن بشوم .