<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>خداحافظ گاری کوپر </title>
<link>http://norouzi.blogfa.com/</link>
<description>داستان های حسین نوروزی</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 18 Jul 2006 18:17:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title> قطار </title>
<link>http://norouzi.blogfa.com/post-18.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;&amp;nbsp;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT color=#000033 size=7&gt;&amp;nbsp;قطار&lt;/FONT&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;&amp;nbsp;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;&amp;nbsp;پدرم یک روز تصمیم گرفت که کارمند راه آهن باشد ؛ رفت و نامه ای خطاب به رییس ادارۀ راه آهن نوشت و درخواست کرد که در صورت امکان با استخدام او به عنوان کارمند ِ سادۀ راه آهن موافقت شود . پدر ، عاشق تمام قطارهای دنیا بود و نقشۀ اغلب راه های رِیلی را از بَر بود . رییس بعد از سه هفته و یک روز نامۀ پدرم را خواند و پی نوشت فرمود که موافقت شد ! پدرم آن قدر ذوق کرد که قلب اش گرفت و افتاد تووی بستر و به حال احتضار. فردای همان روز، مادرم رفت جلوی ادارۀ راه آهن ایستاد ، بل که رییس را در حال رفتن به منزل ببیند و از حال پدر برایش بگوید و درخواست بازنشستگی ِ پیش از موعد کند . آن روز رییس به اداره نیامده بود وگفتند که برای بازدید به ادارۀ استان سمنان و خراسان رفته و تا چهار روز ِ دیگر هم نخواهد آمد . نمی توانستیم بنشینیم و منتظر؛این شد که شبانه بار و بُنه را جمع کردیم و راه افتادیم طرف راه آهن ،&amp;nbsp;به مقصد مشهد .می دانستیم که بهای بلیط ِ قطار خیلی بیش تر از وُسع ماست ؛ به همین دلیل وقتی برای تهیۀ بلیط قطار رفتیم ، نامۀ پدر و پی نوشت ِ رییس را نشان ِ متصدّی فروش بلیط دادیم تا شاید از تخفیف ِ ویژۀ کارمندان راه آهن بهره مند بشویم . متصدّی نگاهی سَرسَری به نامه انداخت و ما را به بخش مدیریت فروش ارجاع داد ؛ گفت که به علت ِ وضعیت خاصّ ِ پدرم که هنوز کاملا&quot; یا اصلا&quot; کارمند ِ آن ها نبود ، تشخیص ِ اختصاص یا عدم اختصاص ِ تخفیف با مدیر ِ فروش است . من پا گرفتم به رفتن و مادرم ماند که شاید التماس کند و راهی به غیر از مراجعه به مدیریت فروش پیدا کند . چند طبقه را گشتم تا اتاق مدیریت فروش را پیدا کردم . خانمی که بیرون اتاق اش نشسته بود از من پرسید که کجا ؟ و گفتم که می خواهم با مدیریت فروش صحبت کنم . پرسید که قرار قبلی داشتم و گقتم که نه . گفت در چه موردی است حرف ام ؟ جواب دادم که می خواهیم از تخفیف ویژۀ کارمندان راه آهن استفاده کنیم و حالا به مشکل کوچکی برخورده ایم و گویا فقط ایشان می توانند این مشکل را حل کنند . سرش را به علامت تایید تکان داد و گفت که بله ، امّا !! برگشتم به همان طبقه ای که باجۀ فروش بلیط بود و مادرم را دیدم که قیافه اش داد می زد که کلّی خواهش و تمنّا کرده و بی نتیجه . گفتم که مدیریت فروش ِ بلیط به همراه معاون توسعۀ نیروی انسانی برای افتتاح ِ خط ِ رِیلی ِ اصفهان - کرمان رفته و تا سه روز دیگر هم نمی آید . پدرم تووی خانه افتاده بود و داشت نفس های آخر را گمان ام می کشید ؛ باید یک جوری خودمان را می رساندیم به رییس ادارۀ راه آهن و تا نمُرده بود پدرم ، امضای استخدام ِقطعی و بعد امضای ِ موافقت با از کار افتادگی ِ پیش از موعد را می گرفتیم . از متصدّی پرسیدم که حالا راه دیگری هست که ما بتوانیم با قیمت کم تر بلیط بگیریم . و توضیح دادم که هزینۀ بلیط خیلی زیاد است و من و مادرم هم نمی توانیم این مقدار پول را هم برای رفت و هم برگشت پرداخت کنیم . متصدّی گفت که هیچ راهی نیست ؛ ولی اگر به جای این که به مقصد مشهد - سمنان فکر کنیم ، بهتر است که بلیط اصفهان بگیریم که ارزان تر است و وقتی رسیدیم آن جا ، مدیریت فروش را پیدا کنیم و امضا از او بگیریم که با ارائۀ تخفیف موافقت کرده ، بعد با بلیط ِ شصت درصد تخفیف برگردیم این جا و با ارائۀ نامۀ مدیریت فروش ، بلیط با همان تخفیف برای سمنان - مشهد بگیریم . حرف متصدّی ، به نظر در این شرایط معقول تر بود . پس گفتم که در صورت امکان برای دو نفر، تووی اولین قطار بلیط صادر کند . متصدّی خنده ای از سر ِ شرم کرد که یعنی ! مادرم گفت که حتی یکی ؟ و جواب شنید که تمام بلیط های رفت ِ اصفهان فروش رفته تا سه روز بعد ؛ گفت اگر بخواهیم برای فردا - برگشت به این جا - جا دارند هنوز و می شود که رِزِرو کرد ، ولی بلیط ِ رفت ، اصلا&quot; ! پدرم حالا دیگر باید آخرین نفس را کشیده باشد . این را مادر گفت و بی معطلی راه افتاد . نپرسیدم کجا . گفت که با این حساب بهتر است که همین چندرغاز را هم برای کفن و دفن نگه داریم . گفت فقط یادش بیندازم که حتما&quot; رییس ، معاون توسعۀ نیروی انسانی و مدیریت فروش راه آهن را هم برای ختم دعوت کنیم . یادم ماند گمان ام . پس راه افتادیم طرف خانه . تووی راه از مادرم پرسیدم که چه طور شد اصلا&quot; پدرم این همه عاشق راه آهن شد . گفت شاید برای این که هیچ وقت سوار قطار ِ راستکی نشده بود ، همین ! گفتم شاید ! وقتی رسیدیم خانه ، پدرم حدود ِ دو ساعت بود که نفس آخرش را کشیده بود و حالا وصیت کرده بود که بعد او ، من رییس ادارۀ راه آهن بشوم . مادرم گفت که بعد از مراسم کفن و دفن ، باید یک نامه برای وزیر راه بنویسم و درخواست کنم که با ریاست من در ادارۀ راه آهن موافقت شود . من تمام راه ها و مسیر های رِیلی را از بَر بودم و گمان ام تووی این پست موفق بودم اگر می شد . به مادرم گفتم اگر وزیر با درخواستم موافقت کند ، اولین کاری که می کنم این است که با استخدام پدر و بعد با از کار افتادگی ِ پیش از موعدش موافقت کنم .تصمیم گرفتم که رییس ادارۀ راه آهن بشوم .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;&amp;nbsp;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 18 Jul 2006 18:17:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=norouzi&amp;postid=18</comments>
<dc:creator>norouzi</dc:creator>
<guid>http://norouzi.blogfa.com/post-18.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>داستان تنهايی </title>
<link>http://norouzi.blogfa.com/post-36.aspx</link>
<description>&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;علی‌خان يك گاو داشت ، اما كسی باور نمی‌كرد . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 20 May 2006 20:15:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=norouzi&amp;postid=36</comments>
<dc:creator>norouzi</dc:creator>
<guid>http://norouzi.blogfa.com/post-36.aspx</guid>
</item>
<item>
<title> در مُسکو</title>
<link>http://norouzi.blogfa.com/post-35.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&amp;nbsp; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;&lt;STRONG&gt;&amp;nbsp;همیشه عاشق کتاب ها بودم . می‌توانستم همان روزی كه معشوق تازه‌ام را انتخاب می‌كردند ، بگويم كه من عاشق مليت هستم و جان‌ام را خلاص كنم . جان ِ من آن طور كه بعدها در برگه‌های بازجويی نوشتند ، خيلی سخت بود . حتی نتوانسته بودند وقتی كه دارند گل‌های لاله را روی قبرم پرپر می‌كنند، يك كلمه از من بيرون بكشند . من گفته بودم ، آن جور كه بهنود در كتاب خانوم طلا نوشته ، گفته بودم &quot;زنده باد گلی كه به رسم ِ معشوق پرپر می‌شود&quot; و بهنود از ته دل &amp;nbsp;گريه كرده بود . اين‌كه چرا بهنود گريه كرده بود ، هيچ وقت برای‌ام معلوم نشد . بهنود آدم ِ عاطفی مآبی بود كه فقط اگر كمی‌ كم‌تر شازده بازی درمی‌آورد ، حتما&quot; الآن به جای يوحنا ، عاشق‌اش می‌شدم . يوحنا گفته بود برای‌ام كه چه‌طور وقتی از مسكو گريخته بود و در انبار غله‌ای ، پنهانی سرود فرزندان خلق را خوانده بود ، زن ِ بيلماستی بات‌راآی عاشق‌اش شده بود . احسان نراقی اما هيچ گاه آواز خاصی زمزمه نمی كرد . آدم عجیبی بود . حتی&amp;nbsp;دل ام می خواست عاشق اش باشم . نمی دانم .&amp;nbsp;توی سلول ، تعدامان آن‌قدر زياد شده بود كه گاهی فكر می كرديم كه بالاخره يك‌روز خواهد تركيد . به امان‌الله خان گفته بودم كه يك‌روز بالاخره منفجر خواهيم شد و او خنديده بود و خاطره‌ای از رشيد وَطواط تعريف كرده بود كه مو را به تن آدم سيخ می‌كرد .در يكی از شب‌های سرد مسكو ، گروه آب‌هايی برای آزادی خلق ، او را به جرم خواندن سرود رستوران‌داران دستگير كرده بود . وقتی كه با چشم بسته وارد سلول شده بود ، اول نمی‌دانسته كه كجاست ، ولی بعد كه چشم‌بند را برمی‌دارد ، می‌بيند كه او را لخت در آغوش سه مرد اسكيمو رها كرده‌اند . اسكيموها تا صبح به او تجاوز كرده بودند&amp;nbsp;. صبح ، وقتی كه مسوول سلول برای بردن به بازجويی سراغ‌اش آمده بوده ، می‌بيند كه اسكيموها از يك‌جايی&amp;nbsp;در وسط پاهای‌شان آويزان پنكه سقفی شده‌ و دارند چرخ می‌خورند . او ، به مسوول سلول ، و بعدها در برگه‌های بازجويی ، فقط گفته بود كه چون سردش بوده ، آن‌ها را از پنكه آويزان كرده تا كمی جلوی سرعت پرّه ها گرفته شود . اين فصل ماجرا را بهنود در كتاب ِ پريشان‌گويی‌های بركه ، با كمی تعديل اين گونه نوشته &quot; از مرد سوال شد كه چرا اين؟ گفت كه سردم بود و آن‌ها مرا گرما می‌دادند &quot; . بهنود البته می‌تواند بهترين شاهدی باشد كه از اين ماجرا جان ِ سالم به در برده و توانسته چيزكی بنويسد .بقيه ، هيچ گاه حرفی از آن سلول لعنتی - بله ، لعنتی!- نزديم . این یک قرار بود .من كه تا مدت‌ها ، دل‌پيچه‌های عجيبی داشتم و از ترس آينده‌ام حرفی از آن شب و كتاب ِ احسان نراقی و خاطرات پراكنده‌مان با رشيد نمی‌زدم . کتاب احسان نراقی را بهنود ننوشته بود . اما با این که نام نویسنده اش معلوم نبود - و هیچ گاه معلوم نشد - حدس می زدیم که کار بهنود است . از محتوای کتاب هم چیزی نباید بگوییم تا وقتی که خود احسان نراقی بگوید . کتابی که یک گوشه خاک می خورد . ما چیزی نمی گوییم . چیزی هم نگفتیم . من که خودم انگار لال شده باشم ، هیچ نگفتم و نمی گویم . تنها يك بار كه بازجوها خيال كردند كه من مُرده‌ام و در اتاق بازجويی تنهای‌ام گذاشتند ، به سختی از جا برخواستم و روی يك برگه نوشتم &quot;تا آخرين قطره خواهيم ايستاد و اين خون‌ها كه از ما می‌رود ، بهای آزادی ِ دست‌هايی است كه روزگاری از وسط ِ پای اسكيموها ، كُپه‌ای از خون را به دندان گرفته بود &quot; و بعد مُردم . دل‌پيچه‌هام در قبر هم با من بود ، مثل كتاب‌های بهنود . از جايی در وسط ِ پاهام شروع می‌شد و تا نای ِ جان‌ام كِش می‌آمد . هنوز هم با من است .از جايی در وسط ِ پاهام شروع می‌شود و تا نای ِ جان‌ام كِش می‌آيد. هنوز هم با من است .از جايی در وسط ِ پاهام شروع می‌شود. شاید این تنها چیزی باشد که بهنود در کتاب آلاله های دشت بی ریخت ، ننوشته . من هم سکوت کرده ام . از احسان نراقی خبری نداریم هیچ کدام . راه می رویم که فراموش کنیم . اما انگار اسکیمویی از میان پای مان رد می شود و ما را به دندان گرفته است . درد ، از جایی در وسط پاهای ام شروع می شود و تا نای جان ام کِش می آید . سردم شده و الآن باید در مسکو زمستان باشد .&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&amp;nbsp;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 16 Apr 2006 22:30:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=norouzi&amp;postid=35</comments>
<dc:creator>norouzi</dc:creator>
<guid>http://norouzi.blogfa.com/post-35.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بی سيم ها ، مَردها</title>
<link>http://norouzi.blogfa.com/post-33.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&amp;nbsp;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;&lt;STRONG&gt;هواپيما كه از روی باند برخواست ، چند نفر از گارد پرواز ، با بی سيم هاشان سطرهايی را اين گونه مخابره كردند :« دكتر ب ، داس و چكُش ، آبيك شهری در آن طرف . او به رفتن نمی رسد » . ابوالمعلا ، اولين نفری بود كه با نام سازمانی اش صدای بی سيم ها را شنيد . مركز اصلی آن روزها در خيابان پشت دروازه بود وتنها چند نفر می توانستند از در جلويی وارد آن شوند . دكتر از در پشتی وارد می‌شد . روزی كه رفت ، از در جلويی بر اساس مجوز شماره شده مهمور به مُهر ِ سازمان ، عبور كرد و سوار ماشين تشريفات شد . ماموريت‌اش درست از ابتدای ماه ِ سازمانی ِ بنفشه آغاز و در پايان اَگِست ميلادی تمام شد . واپسين پرونده ای كه دكتر در دست داشت ، خواندن كتاب افستی بود كه سلطان فرقه نوشته بود . قرار بود كه دكتر سر از راز مهم آن دربياورد . سازمان برگه هايی در اختيارش گذاشته بود كه تنها مُهر « بعد از خواندن سوزانده شود » را بالای‌اش داشت . دكتر از ابتدای ماه سازمانی ِ آويشن ، تا انتهای اَگِست ميلادی ، يازده فصل از ابتدا و سه فصل پايانی ِ آن را خوانده بود . كتاب ِ سلطان ، بيست و پنج فصل داشت كه بر اساس ذكر ِ حروف ابجد ، به اين ميزان تقسيم شده بود . ابوالمعالی ، اولين روز كه اين كتاب به سازمان رسيد ، راز ابجد را كشف كرده و كشف باقی ِ رازها را به صلاحديد شورای مشورتی بالا تر ، به دكتر تنفيذ كرده بود . اما دكتر حتی وقتی به عبارت « ديشب در عالم معنا بوديم كه او آمد» رسيد ، نتوانست راز مهمی كشف كند. به هرحال دستور بود و بايد اطاعت می شد. گرچه آن روزها دكتر درگير وضع حمل همسرش بود و طبيعتا&quot; در اطاعت اين دستور بالاتر ، اكراه داشت . نامه ای حاوی نام ، نام خانوادگی ، نام سازمانی ، نام دوره ای اين پرونده و وضعيت‌اش در اركان ِ اجرايی ، برای بالاتر نوشت و در متن نامه خواست كه پی‌گيری ِ اين سند را به عهدهء همكار ِ ديگری بگذارند . بالاتر در اولين جلسهء مشورتی ،كه در مكانی بيرون از سازمان تشكيل می شد ، درخواست دكتر را بدون بررسی ، عدول از موازين سازمان دانسته و بابت عدم اطلاع قبلی دكتر دربارهء زمان وضع حمل همسرش ، به او تذكر كتبی داد . دكتر كه عادت نداشت به نامه نگاری‌های وقت گير ، با در نظر گرفتن جريمه‌ها و عواقب پی‌گيری‌های بعدی ، از تكرار خواسته‌اش منصرف شد و سعی كرد كار را با جديت ادامه داده و به انجام برساند . دوباره اولين صفحهء كتاب سلطان را خواند ، به سطری برخورد كه به لحاظ سازمانی ، دارای ارزش سوخته بود . به فكرش رسيد كه ممكن است تمام ادامهء آن هم بر همين منوال باشد و خواندن ِ كُل صفحات كتاب هم اطلاعات اُخرايی در اختيارش نگذارد . به نوشتن نامه ای فكر كرد كه ضمن آن ، همين موضوع را اطلاع دهد و با مختومه شدن اين پرونده ، به همسرش در بيمارستان بپيوندد . خواست كتاب را ببندد كه ناگهان ورق ها از دست‌اش در رفت و چند صفحه جلوتر روی سطری باز ماند كه در آن چند نقطه چين ِ چاپی بود . به نظرش وجود همين چند نقطه چين ، در كتابی اين چنينی ، اصلا&quot; اتفاقی يا بی معنی نبوده و لابد قصد پنهان كاری يا رساندن معنای خاصی در بين بوده . با بی سيمی كه در اختيارش بود ، كدهايی را اين گونه مخابره كرد :« رسم بد ، هوا و آفتاب ، آب و آيينه ، اتفاق نزديك تر از آن دوران » .ابوالمعلا ، نام دوره ای بی سيم چی بود كه تمام مخابرات افراد را ثبت و به اطلاع اركان پايين مشورتی می رساند و از آن جا ، بالاتر در جريان روند پرونده قرار می گرفت . دو روز در كِش و قوس ِ اطلاعات سوخته و اُخرايی گذشت . دكتر هم گاه به گاه اگر كليد تازه ای از لابه لای سطرها پيدا می كرد ، با بی سيم خبر می داد . گرچه وضع حمل همسرش و فكر به تنهايی او در بيمارستان ، فكرش را مشغول كرده بود . فكر می كرد كه فرزندش هرچه باشد ، دختر يا پسر ، نام‌اش را افراسياب خواهد گذاشت . هميشه آرزو داشت كه يك بار هم كه شده نام ِ دوره ای‌اش افراسياب باشد .هميشه اما بالاتر بود كه تعيين كننده بود .اين بار نام دوره ای اش در اين پرونده ، قاسم مرتضايی بود . از اين نام ِ بی مورد هم خيلی خوش‌اش نمی‌آمد . روی يكی از برگه ها نوشته بود كه « بايد دست از اين اوهام برداری ارفع !» اما خودش هم يادش نبود كه اين كُد را چرا يادداشت كرده و خطاب به كيست . كلافه بود و بی حوصله . شايد اگر روزهای روتين ِ كاری‌اش بود ، خودش را با مجسم كردن روزی كه تمام رازهای پرونده را كشف می كند و مورد تشكر قرار می گيرد ، سرگرم می كرد و به كارش می رسيد . اما فكر تنهايی همسرش در اين شرايط غير سازمانی خاص ، آزاردهنده بود و تمركز را از او می‌گرفت . ناگهان به ذهن اش رسيد كه يك بازی تازه بنويسد و خودش را از شر اين پرونده آزاد كند . می توانست جايی از نوشته ، يك كُد ِ غيرمنتظره خلق كند و روی آن مانور بدهد . بعد ، خودش هم باور كند كه اين پرونده كارش تمام شده و بی سيم بزند و خلاص ! كمی فكرش را سبك و سنگين كرد و روی يكی از برگه ها نوشت :« آن كه روايت می كند ، درد از در خانه دور می كند . آن كه راه می رود ، تنها صداست » . با بی سيم اين گونه كُدهايی را مخابره كرد :« اين ، عاشق شده است . اين ، يك قطب نيست . اين جا هوا روی گرينويچ ايستاده . مركز عالم را جای ديگری ببريد .» ابولمعالی ، كه نام اين دوره‌اش را هيچ كس جز اركان مشورتی نمی دانستند ، وقتی كه اين كُد را دريافت كرد ، توی جلسه به بالاتر گفت « اُخرايی سوخته . آدم شَتَك می زند عاقبت» . شورای مشورتي هم با صلاحديد بالاتر ، بليطی برای دكتر تهيه كرد ، ابوالمعلا دكتر را تا در جلويی همراهی كرد ، و وقتی كه ماشين تشريفات راه افتاد ، از بی سيم شنيد كه يكی اين سطر را مخابره می كرد :« جايی كه در آن نشسته اند اكنون از ماست . ما حرف زده ايم ». هواپيما با سه دقيقه تاخير از روی باند بلند شد . بی سيم خش و خش كرد . روی يكی از برگه های بايگانی دكتر نوشته‌ای توجه اركان بالايی و بالاتر را جلب كرده بود : يك كلمهء معمولی كه ضرب دری روی آن كشيده شده بود . ابولمعالی اين بار با نام دوره ای حاتم ، مامور رمزگشايی آن شد . زندگی ماموران سازمان چيزی در همين شكل و اندازه بود .&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&amp;nbsp;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 10 Feb 2006 15:12:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=norouzi&amp;postid=33</comments>
<dc:creator>norouzi</dc:creator>
<guid>http://norouzi.blogfa.com/post-33.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ازمنهء دیگر </title>
<link>http://norouzi.blogfa.com/post-31.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;این داستان را چند سال قبل نوشتم . اولین پست دو وبلاگ پیشین ام بود گمان ام . اولین پست این وبلاگ هم . این روزها نه این که کار تازه ای نباشد ،&amp;nbsp;نه ! ولی ترجیح می دهم که کمی &quot; تعلل &quot; کنم و وقت بگذرد . انگار دارم کمی تمرین می کنم که قصه بگویم و دارم تمرین می کنم که ... شاید دل ام می خواهد که پوست بیندازم ..نمی دانم . به هرحال این روزها سالگرد این صفحه و صفحه های دیگر&amp;nbsp;هم گذشت و یادم شد ... حالا دوباره با همین قدیمی به روز می شوم تا به زودی با یک تازه .&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT color=#000033&gt;&lt;FONT size=7&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;&lt;/FONT&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT color=#000033&gt;&lt;FONT size=7&gt;&amp;nbsp;امروز جمعه است سرهنگ&lt;STRONG&gt;!&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;&amp;nbsp;تا به حال شازده نبوده‌ام. ولی به همه گفته‌ام كه عصرهای جمعه و صبح‌های دوشنبه می ‌روم باغ دماوند تا با سرهنگ قدم بزنم . سرهنگ هم فقط دو سال توی سپاه دانش ِ منطقه ورامين خدمت كرده، ولی به من گفته كه اين باغ را توی جنگ كازرون غنيمت گرفته. اولين بار كه پرسيدم&amp;nbsp; مگر می ‌شود باغ دماوند را هم توی جنگ كازرون غنيمت گرفت، گفت كه می ‌شود ؛ گفت آن وقت ها می شد .&amp;nbsp;سرهنگ به زن اش می ‌گويد عشرت‌السلطنه . ولی خودش يواشكی در يكی از صبح‌های دوشنبه به من گفت كه اسم اش عشرت نيست . گفت كه فقط دوشنبه‌ها، آن هم فقط صبح‌ها، عشرت‌السلطنه می ‌شود. باقی روزها، يك اسم ديگر دارد. سرهنگ می ‌گويد كه شاگردش بوده،‌ آن وقت‌ها كه درس می ‌داده ؛ می گويد كه توی دارالفنون درس نظام می ‌داده و او را آن‌جا ديده و بعد شوهرش شده. اولين بار كه پرسيدم مگر می ‌شود كه زن‌ها هم توی دارالفنون درس نظام ببينند، گفت كه می شود. گفت آن موقع‌ها می ‌شد. اسم زن اش را خودش هم دقيقاً نمی ‌داند. ولی عصرهای جمعه كه دارد درباره يك زن حرف می ‌زند، می ‌فهمم كه اين حرف‌ها قطعاً درباره عشرت‌السلطنه نيست. می‌گويد وقتی كه به انگليس‌ها حمله كردند، او را غنيمت گرفته و بعد هم با كمك يكی از اهالی محلی كازرون او را كه زخمی بوده، به بيمارستان رسانده و نگذاشته كه بميرد. طرف هم به‌عنوان ناز شصت، قبول كرده كه بيايد&amp;nbsp;عصرهای جمعه را با سرهنگ بگذراند. سرهنگ يك بار از دهانش در رفت و گفت كه اسمش عشرت‌السلطنه است. گفت كه طرف سرش توی حساب و كتاب است و قرار شده كه دوشنبه صبح توی هفته بعد، برود پيش رئيس اش و از او خواهش كند كه با ترفيع درجه سرهنگ موافقت كند. دوشنبه صبح بود گمانم كه سرهنگ دوباره از عشرت‌السلطنه گفت و گفت كه بد مستی می‌كند. پرسيدم با مشروب؟ گفت: &quot; نه، ويار گچ ديوار دارد &quot;. اولين بار كه پرسيدم مگر می‌شود كه آدم ويار گچ ديوار بكند، گفت می ‌شود. بعد رفتيم تا رسيديم به پرچين انتهای باغ دماوند. بعد سرهنگ از رابطه عشرت‌السلطنه گفت و ديدم كه اشك توی چشم اش حلقه زده، می‌گفت كه يك بار او را با يك افسر انگليسی ديده. دست گذاشتم روی شانه‌اش و گفتم كه عيبی ندارد، غصه نخور. ولی سرهنگ هنوز به ترفيع درجه‌اش اميدوار بود. شايد به‌همين‌خاطر اولين‌بار كه پرسيد آيا واقعاً تا به حال شازده بوده‌ام، گفتم بوده‌ام . سرهنگ آه كشيد و گفت كه خيالش راحت شد. گفت كه نامه ترفيع‌اش را احتمالاً همين روزها می‌دهند زيردست من كه تأييد كنم. نپرسيد كه من تأييد می‌كنم يا نه، ولی پرسيد كه امروز چندشنبه است شازده؟ گفتم&amp;nbsp;:&quot;امروز، جمعه‌ است سرهنگ. عصر جمعه! &quot;&amp;nbsp;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Arial size=4&gt;&amp;nbsp;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;&lt;FONT face=Arial size=4&gt;&lt;FONT size=3&gt;پاییز ۱۳۷۹- تهران&lt;/FONT&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=Arial size=4&gt;&lt;/FONT&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 25 Dec 2005 20:41:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=norouzi&amp;postid=31</comments>
<dc:creator>norouzi</dc:creator>
<guid>http://norouzi.blogfa.com/post-31.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نام</title>
<link>http://norouzi.blogfa.com/post-29.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;&lt;STRONG&gt;آلبا، سيزده سال توی يك فاحشه‌خانه زندگی كرده‌است. بعيد است كه حتی يك دقيقه با آلبا هم‌نشين باشی و نفهمی كه تا به حال با چند زن خوابيده‌است. فراموش نمی‌كند كه هميشه، زن‌ها، نقش مهمی در زندگی‌اش داشته‌اند. می‌گويد هر زنی به تنهايی، مركز ِ اتفاقات مهمی‌است كه شخصيت يك آلبا را شكل می‌دهد. آلبا، خوب می‌داند كه زن‌ها را بايد دوست داشت. هميشه چهرهء غمگين ِ زن‌هايی را كه با آن‌ها خوابيده، به خاطر دارد. اين‌که اولين‌بار، كِی و كجا با زنی هم‌خوابه شده، اهميتی ندارد؛ مهم اين است كه آلبا، وقتی پای‌اش را گذاشته در فاحشه‌خانه، پیه ِ همه چيز را به تن‌اش ماليده‌. چه‌بسيار زنانی را ديده كه شلاق می زنند وقت ِ سكس. چه زن‌هايی كه آرامش را در سكس می‌یابند وُ سكس را در آرامش. آلبا هيچ‌وقت اما اين گونه نبوده؛ تا به حال عاشق نشده، آن‌طور كه از شدت عشق يا دوری، آوازهای غمگين بخواند. خيلی جاها رفته و زن‌های بسياری ديده، اما هيچ‌گاه از عشق، بهره‌ای جز يك ساعت آرامش در حضور ِ كادسوی ِ ويتنامی نبرده‌است. يا حتی روزگاری به شلاق ِ اَرميس ِ يهودی هم رضايت داده تا يك شب ِ ديگر به آلبا اضافه شود. آلبا می‌گويد نام‌اش را توی نبرد ِالجزيره از يك عرب وام گرفته. پيش از آن، هميشه نام‌های متفاوتی داشته: اَرميس، كانته، روژيغ، و نام‌هايی كه خودش می‌گويد تلخ است. می‌گويد الجزيره را دوست ندارد اما بخش مهمی از شخصيت‌اش آن‌جا شكل گرفته. آلبا معتقد است نام ِ هر انسانی را بايد از گذشته‌اش بيرون كشيد و گذشته را از نام هر انسان‌. می‌گويد در الجزيره هيچ گاه كسی از گذشته‌اش چيزی نپرسيد. الجزيره را گاهی اما دوست داشت به خاطر آرامش عميقی كه در روزهايی از آلبا مانده بود؛ حتی در روزهای جنگ. روزگاری كه آن‌جا سپری كرده بود، بی‌خاطره‌ترين فصل زندگی ِ آلبا بوده. خودش می‌گويد كه خاطره‌ای با خود نياورده جز يك نام برای آلبا. می‌گويد آن‌جا چيزی برای برداشتن و نگه داشتن نيست. الجزيره را با نام ِ خودش می‌شناسد و نام ِ خودش را از گذشته‌اش. يك‌بار گفته بود كه مادر بزرگ‌اش اجنه بوده. پيش از آن‌كه به الجزيره سفر كند، يك روز وقتی كه داشته سر ِ چاه آب می خورده، ديده كه مادربزرگ‌اش خم می‌شود توی چاه وُ تا تَه ِ آن گردن‌اش را دراز می‌كند. آلبا نمی‌تواند اين راز را نگه دارد. تصميم می‌گيرد به همه بگويد آن‌چه را كه ديده است. فقط يادش می‌آيد كه ناگهان انگار پای‌اش را قفل كرده باشند؛&amp;nbsp; می‌گويد انگار طاعون آمده باشد: همه مرده بودند توی ناحيهء شرقی رودخانهء ليفتينا. آلبا ترس ِ هنوز ِ خود را پنهان نمی‌كند. يادش نمی‌رود حتی پدربزرگ را ديده بود كه بر سرِ لاشه‌ای دريده شده، داشته با لاشخوری عو عو می‌كرده. آلبا همه چيز را به چشم خود ديده است. می‌گويد حتی توی الجزيره هم وقتی كه هنگ اول و سوم حمله كرده وُ همه‌جا را به آتش كشيده بودند، يك‌چنين صحنه‌ای نديده بوده. از هراس‌های‌اش می‌گويد. می‌ترسد كه مادربزرگ‌اش را دوباره ببيند‌. تنها با زنان است كه آرامش می‌گيرد و همهء آن روزها را تنها برای يك ساعت فراموش می‌كند. می‌گويد نام ِ هر انسانی، از شكل‌گيری ِ شخصيت‌اش پرده برمی‌دارد؛ برای همين است كه اغلب ِ انسان‌ها و بعضی از موجودات ِ ديگر، نام ِ واقعی ندارند. نام ِ آرميس را يادش هست كه از يك كتاب ِ جلد‌سفيد انتخاب كرده بوده و نام ِ الجزيره را از يك جايی توی اطلس جغرافيا. و شايد همين حقيقت ِ به‌ظاهر ساختگی باشد كه موجب شده تا آلبا هرگز به زن‌هايی كه با آن‌ها خوابيده، خيانت نكند. آلبا به روح بزرگی كه در پس ِ هر نام ايستاده‌، اعتقاد دارد همان قدر كه به كليسا و به سيزده سالی كه با فاحشه‌ها روزگار گذرانده. روزی عكسی را نشان داده وُ گفته بود عكس ِ شهری‌است در كنار درياچه، در الجزيره. آلبا، پنهانی می‌گويد يك‌بار در الجزيره عاشق شده و آن‌وقت تصوير مادربزرگ‌اش را در حالی‌كه گردن‌اش را تا انتهای چاه دراز كرده، ديده‌است كه تا افق ِ درياچه كِش آمده. آلبا می‌گويد شخصيت هر انسانی، به روزهايی كه گذرانده نيست، به آدم‌هايی است كه فراموش می‌كند . می‌گويد سيزده سال است كه درياچه‌، كِش می‌آيد تا مادربزرگ‌اش را تماشا كند و حتی يك‌بار شنيده است كه يك ماهی، آلبا را به نام حقيقی‌اش صدا می‌كرده.&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 14 Nov 2005 12:07:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=norouzi&amp;postid=29</comments>
<dc:creator>norouzi</dc:creator>
<guid>http://norouzi.blogfa.com/post-29.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>باغ های معلّق ِ آویشن - فصل اول</title>
<link>http://norouzi.blogfa.com/post-28.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;&lt;STRONG&gt;روزی که ما عاشق شدیم، رادیو اعلام کرد&amp;nbsp; ارتش متفقین به مرزهای شمالی نزدیک‌تر شده است. تلگراف‌خانه را گرفتم و خواستم به دفتر موسولینی وصل‌ام کنند. مسوول دفترش گوشی را برداشت و گفت موسولینی با برنارد رفته‌اند باغ آویشن جنوبی و تا عصر هم برنمی‌گردند. گفت شاید از آن‌جا هم سری به ستاد جنگ بزنند.&amp;nbsp; با این حساب بعید بود که تا فردا بتوانم از او خبری بگیرم. مسوول دفتر سوال کرد پیغام خاصی دارم یا نه؟&amp;nbsp; گفتم «ممنون آقا» و قطع کردم. به زنیکه گفتم&amp;nbsp; با این حساب ، گمان نکنم تا روشن‌تر شدن ِ وضع، بتوانم با او ازدواج کنم. برای‌اش توضیح دادم که من برای تک‌تک ِ کارهای روزمرّه‌ام، باید با شخص موسولینی هماهنگ کنم و حالا هم دراین آشفته‌بازار، دقیقا&quot; نمی‌دانم که آیا اساسا&quot; این عاشقی و چند تا بوسه‌ای که هنگام مکالمه‌ام با دفتر موسولینی، رد و بدل شد، درست بوده یا نه. زنیکه ابروهای‌اش را توی هم بُرد و لب ِ پایینی‌ش را آویزان کرد. یک‌آن، تصویری از او در ذهن‌ام شکل گرفت در حالی‌که لب ِ پایین‌ش تا نزدیک ناف کِش آمده و داشت با چشم‌هایی به رنگ خون نگاه‌ام می‌کرد. ترسیدم، اما به روی خودم نیاوردم. به سمت پنجره رفتم و نگاه‌ام را دادم به بیرون، به خیابانی که قرار بود تا پایان همین هفته متحدین از آن وارد شهر شوند و من هم به آن‌ها بپیوندم و تا میدان اصلی شهر، پای‌کوبی کنیم. &lt;BR&gt;زنیکه گفت از لفظ روزمرّه خیلی دل‌گیر شده و باید سریع‌تر از او عذرخواهی کنم. گفت که مگر او، عشق، جزو روزمرّگی است؟ بعد فریاد زد که من از او سوءاستفاده کرده‌ام و اگر تا پایان هفته، متفقین به شهر برسند، می‌دهد مرا به جرم ِ تعدّی و تجاوز به دار بکشند. درحالی‌که دست‌هاش داشت به شدت می‌لرزید، از جعبۀ سیگارهای روسی‌ش، سیگاری بیرون کشید و پشت به من، نشست روی تخت. ناخودآگاه دست‌ام رفت طرف ِ فندک. خواستم سیگارش را روشن کنم. با غیظ نگاه‌ام کرد و گفت که حالا نمی‌خواهد روشن کند و فقط دارد بازی‌بازی می‌کند. و خواست که به او نزدیک نشوم. یک‌هوُ فکری به ذهن‌ام رسید که شاید این فضا را کمی عوض می‌کرد؛ لااقل به‌قدر یک تخت‌خواب و روشن‌تر شدن وضع. پرسیدم هیچ می‌داند که فرق موسولینی با هیتلر چیست؟ سیگارش را لای انگشتان‌اش فشرد و با دو دست، صورت‌اش را برد لای سینه‌اش. خودم جواب دادم، خب معلوم است که نمی‌داند، چون این یک راز درون‌سازمانی است و طبیعی هم هست که او نداند. بلافاصله ادامه دادم که موسولینی و هیتلر، هر دو، همیشه یک جعبه پُر از سیگار توی جیب ِ لباس نظامی‌شان دارند؛ هر دو، یک جعبه! با این تفاوت که هیتلر وقتی&amp;nbsp; سیگاری را درمی‌آورد، حتما&quot; روشن‌اش می‌کند و تندتند پُک می‌زند، اما موسولینی همیشه با سیگار لاس می‌زند. حرف‌ام را قطع کردم و دوباره از پنجره بیرون را نگاه کردم. خیابان داشت تاریک می‌شد و هوا ابر بود کمی. برگشتم دوباره به سمت زنیکه و کمی به تخت نزدیک شدم. سیگار دیگری درآورد و این‌بار بدون معطلی آن را گیراند. آرام و منقطع خطابهء سازمانی‌م را تمام کردم: موسولینی هیچ وقت سیگارش را روشن نمی‌کند، فقط با آن ملامسه می‌کند. لب‌هاش را که حالا جمع و جور تر شده بود، غنچه کرد و دود سیگار را حلقه‌حلقه داد بیرون. سعی می‌کرد تا می‌تواند نگاه‌اش را از من بدزدد. &lt;BR&gt;جوری که انگار دارم با خودم حرف می‌زنم، گفتم باید دوباره آخر شب تماس بگیرم. سرش را از روی سینه‌اش کند و به طرف پنجره، از جا بلند شد. بیرون را نگاه کرد و به نقطه‌ای در بالای خیابان خیره ماند. رادیو را که روی میز بود، برداشتم و روی موج رادیو مسکو تنظیم کردم. بعد از چند تا پارازیت، صدای مردی را که سعی می‌کرد با لهجۀ اصیل ما حرف بزند، شنیدم که می‌گفت در جبهۀ شرقی هم اوضاع فعلا&quot; آرام است و دمای مسکو هجده درجه زیر صفر. از مردم می‌خواست که در مصرف سوخت و آذوقه تا جایی که در توان‌شان است، صرفه‌جویی کنند. بعد صدای یک اپرای ِ ملایم پخش شد. با صدای سنگ ِ فندک، به خودم آمدم، دیدم زنیکه پشت سرم ایستاده و دارد سیگار دیگری روشن می‌کند. پرسید ساعت چند است؟ گویندۀ رادیو انگار مویش را آتش زده باشند، وسط پخش موسیقی، ساعت را به وقت محلی، چهار و سی دقیقۀ عصر اعلام کرد. اُپرا از ابتدای سُلو ِ ویلون توی اتاق پیچید. به زنیکه گفتم باید به این اختلاف ِ ساعت‌ها عادت کنیم وگرنه مشکل است آدم خودش آن‌جا باشد و ساعت‌اش را با این‌جا تنظیم کند. گفت «من هیچ‌کجا نخواهم رفت!» پوزخند زدم. گفتم «تا ببینیم!» گفت «می‌بینیم!» ناآرام بود و این‌پا و آن‌پا می‌کرد. دوباره گوشی را برداشتم و از تلگراف‌خانه خواستم&amp;nbsp; به دفتر موسولینی وصل‌ام کنند. یک دقیقه‌ای منتظر ماندم تا صدای بوق ِ انتظار را بشنوم. بی‌اختیار با حالتی عصبی، تعداد بوق‌ها را بلندبلند می‌شمردم. کمی نگران شدم؛ فکر کردم الآن باید آن‌جا نزدیک ظهر باشد و این، بیش‌تر نگران‌ام می‌کرد: یعنی الآن هیچ‌کس نیست جواب تلفن‌ام را بدهد یا کسی نمی‌خواهد؟ حتی مسوول دفتر، که علی‌القاعده باید سر کارش باشد و به هماهنگی گروه‌ها، از ستاد جنگ گرفته تا وزارت‌خانۀ غله بپردازد؟ سرگیجه گرفته بودم. گوشی را گذاشتم و زیر لب زمزمه کردم «یعنی ممکن است این یارو هم با برنارد رابطه داشته باشد؟» خیز برداشتم سمت پنجره. حواس‌ام با فکری بود که توی سرم می‌چرخید. ناگهان زنیکه خودش را حائل کرد میان من و پنجره، پرسید «چی گفتی؟ برنارد چی شده؟» به خودم آمد. لبخندی مصنوعی تحویل‌اش دادم گفتم چیزی نیست. «کدام برنارد ؟ هااا؟ نه. من از برنارد حرفی زدم؟ نه! چیز خاصی نیست.» یادم نبود دفعۀ قبل که با مسوول دفتر حرف زدم، به زنیکه نگفته بودم موسولینی با برنارد رفته باغ آویشن؛ فقط گفته بودم موسولینی رفته باغ آویشن جنوبی و شاید تا شب هم برنگردد. داشت خیره تماشام می‌کرد و انتظار را می‌شد در نگاه‌اش دید.&lt;BR&gt;ترجیح دادم&amp;nbsp; از دمای هوا بگویم. اما زنیکه دست‌اش را گذاشت کَت ِ سینه‌ام و حرف‌ام را قطع کرد:«برنارد، چی؟!» لحن‌اش خشن بود. خندیدم. گفتم عزیزم نگران نباش، چیزی نشده و برنارد هم حال‌اش حتما&quot; خوب است و قطعا&quot; دارد حسابی حال می‌کنند و به من و تو می‌خندند. ادامه‌ام را خوردم و سعی کردم جمله‌هام را بی‌اهمیت کنم . افعال را باید مفرد به کار می‌بردم. گفتم البته ممکن است که الآن دراز به دراز افتاده باشد توی رخت‌خواب با زنی نه به زیبایی تو - با همان سلیقۀ زن‌شناسی احمقانه‌اش: زن‌های پر وُ پاچه‌دار با سینه‌های آویزان که قدر یک گاو لابد شیر می‌دهند! با صدای بلند، مثل بازیگران تئاتر، خندیدم و دور خودم چرخی زدم. کمی از پنجره فاصله گرفتم. نمی‌خواستم این بحث را ادامه بدهم. خیال کردم احتمالا&quot; با همین لودگی‌ها باورش شده و دیگر گیر نخواهد داد. رفتم&amp;nbsp; روی تخت دراز کشیدم. دکمه‌های پیراهن‌ام را باز کردم یله شدم روی نرمی ِ تُشک. خیره داشت نگاه‌ام می‌کرد. نمی‌توانستم حدس بزنم دقیقا&quot; باور کرده یا نه. لبخند ِ عشوه‌آمیزی تحویل‌اش دادم، گفتم توی این هیروُبیری، بعید می‌دانم برای یک‌بار هم‌خوابه شدن با زیبارویی چون تو، نیاز به اخذِ اجازه از موسولینی داشته باشم، آن‌هم فقط یک‌بار که البته می‌تواند بین دو عاشق به صورت یک راز، پنهان بماند. دست‌هام را به نشانۀ دعوت، باز کردم و چشم هام را به آرامی بستم. خوب بود که داشتم هیجان ِ ناشی از ترس را تجربه می کردم؛ برای اولین‌بار بدون هماهنگی با موسولینی، داشتم کاری می‌کردم که چندان هم بی‌اهیت نبود. قطعا&quot; اگر موسولینی بو می‌برد بدون اجازه‌اش با زنی هم‌خوابه شده‌ام، کم‌ترین مجازات‌ام این بود که زنده‌زنده پوست‌ام را می‌کند. اما همین یک‌بار بود و می‌توانستم هیچ‌وقت به روی‌ خودم هم نیاورم‌. &lt;BR&gt;صدای اُپرا خیلی بلندتر شد. کار ِ زنیکه بود. نفس‌اش که به صورت‌ام خورد، آرام‌تر شدم؛ حتما&quot; باور کرده بود. بوی دهان‌اش را دوست داشتم. بوی نوعی شراب، که فقط در سیبری می‌شود پیدا کرد. و حالا، این‌جا، توی دهان این زن. همان‌طور که چشم هام بسته بود، سعی کردم حواس‌ام را جمع کنم دور سرم، مبادا از رابطۀ برنارد و موسولینی و احتمالا&quot; مسوول دفترش، چیزی بفهمد. البته خودم هم از حضور مسوول دفتر در این رابطه، مطمئن نبودم. اُپرا به هم‌نوازی سازهای زهی رسیده بود که گرمای‌اش را نزدیک‌تر به خودم حس کردم. با حالتی کودکانه یکی از پلک‌هام را کمی باز کردم. نیم‌خیز روی تخت خرامید و خودش را روی سینه‌ام کشید. لب‌هاش را دیدم که هنوز آویزان مانده بودند. سعی کردم تن‌اش را روی تن‌ام مماس کنم. توی گوش‌اش گفتم «عزیزم، تو بسیار عشوه‌گری و زیبایی‌ت را حتی زن‌های کاخ موسولینی هم ندارند.» بعد دهان‌ام را تا جایی که باز می‌شد، باز کردم و لب هاش را به دهان گرفتم. لحظۀ عجیبی بود. اولین‌بار بود که این‌همه از نزدیک به تن‌اش، به بخشی از اندام معمولی‌ش نزدیک می‌شدم. خواستم توی ذهن‌ام با زن‌های کاخ موسولینی مقایسه‌اش کنم؛ فرم سینه‌ها، کفل، ساق‌ها. دست‌ام را بردم از پشت روی ران‌هاش و سعی کردم از زیر کش دامن ِ کوتاه‌اش ببرم توو. دل‌ام می‌خواست کفل‌هاش را لمس کنم. ناگهان انگار که شرم ِ دختری تازه کار فراگرفته باشد‌اش، خودش را به عقب پرت کرد، بلند شد و روی تخت نشست. فکر کردم باید کمی بیشتر نازش را می‌کشیدم. نیم‌خیز شدم و گفتم «بانوی زیبا تا کجا و کی می‌خواهد این سرباز پیاده و خسته را در طلب نگه دارد؟» و خندیدم و خواستم که به آغوش بکشم‌اش. مقاومتی نکرد، اما همین‌که باز در آغوش گرفتم‌اش، زیر لب و زمزمه‌وار پرسید«نمی‌گویی که برنارد چی شده بود؟ از کدام رابطه داشتی حرف می‌زدی؟ همان‌طور که در آغوش‌اش بودم، تن‌اش را فشردم. فکر می‌کردم باید چه پاسخی بدهم. به خودم لعنت فرستادم توی دل‌ام که چرا نتوانستم جلوی دهان‌ام را بگیرم. گویندۀ رادیو داشت می‌گفت&amp;nbsp; بعضی از سربازها به دلیل تخطی از قوانین، تیرباران شده‌اند. عده‌ای از شورشیان هم به انبار غله حمله کرده بودند. اوضاع ِ خوبی نبود. دست زنیکه را روی سینه‌ام حس کردم که مشت می‌کوبید. با تحکم پرسید «برنارد با کی بود؟»&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Sat, 22 Oct 2005 22:57:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=norouzi&amp;postid=28</comments>
<dc:creator>norouzi</dc:creator>
<guid>http://norouzi.blogfa.com/post-28.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دریاها قصه های خودشان را دارند اغلب</title>
<link>http://norouzi.blogfa.com/post-27.aspx</link>
<description>&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#000080 size=4&gt;
&lt;P align=justify&gt;&amp;nbsp;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;&amp;nbsp; بینی ، دماغ ؛ این یک نشانه است آقای آصف توبره چی ِ میرانی . اما تو دنبال نشانه ها نرو که گم می شوی دوست سال های جوانی . به این جا اول از همه فکر کن . به همین جایی که ایستاده ای . دقیقا&quot; همین جا ! فکر نکن که من تووی این دخمه ، موهای ام را به باد دادم . حالا که فکر می کنم ، می بینم که هیچ وقت از رنگ ِ لیمویی خوش ام نمی آمده ، دروغ بوده باور کن . هر وقت با بچه ها دوُره می گذاریم ، باید برای همه بگویم که رنگ ِ خردلی چه تهوع آور نیست و من چه دل ام از این آبی نفتی خوب می شود حال اش ؛ حتی اگر نوری بگوید که بد سلیقه ام ! &quot;من مثل خودم راه می روم فقط &quot; این را به نِلی جون می گویم . و می نویسم که از این همه آباژور ِ فنلاندی بدم می آید چه زیاد . این جا ، جای توضیح دادن نیست ، اهل بحث هم نیستی که . پس لطفا&quot; همین جوری بدون توضیح قبول کن ای عشق ! من این &quot; ای عشق&quot; را هم دوست ندارم . می نویسم این را هم . از این جا ، احتمالا&quot; یک راست پرواز کنم به سواحل ِ هاوایی کنار دریا . بچه هم مال تو ؛ مهریه ام هم وقف ِ آخرت ِ دیگر زنان ِ بعد از این . آقای آصف ِ توبره چی ! من شما را به عقد ایشان درمی آوردم اگر وقت بود ؛ نیست . می بینی که نیست . آقای آصف توبره چی ِ میرانی ! از این لحظه شما دو روزو یک کمی بیشتر وقت دارید که دنبال ِ من بگردید ، در صورتی که یافت نشدم ، لطفا&quot; به کلانتری خبر ندهید . من الآن تووی سواحل ِ جئوُرجیا هستم و برای کسی نوشابه باز نمی کنم . ایتنرپُل هم آن جور که شنیده ام ، فقط به جرایم سازمان یافته رسیدگی می کند . البته این مورد ِ آخری را فعلا&quot; حسب ِ اطلاع ِ حاصله فرض نکنید ، باید سوال کنم دقیق اش را . اما می توانید به آفی زنگ بزنید وُ سراغ ِ من را بگیرید . برنامۀ روز اول تان را پُر می کند این آفی از بس که ورّاجی می کند . اصلا&quot; من از این عادت ِ بد ِ ورّاجی ِ تو هم بدم می آید ؛ این را هم می نویسم پس . روز دوم هم که فراموش نمی شود آمپول ِ انسولین تان ! من پیدا نمی شوم ، یعنی گمان نمی کنم بشود که کسی از حال وُ جایی که من در آن زندگی می کنم با خبر شود ؛ آخر من دارم تووی یک بطری ، تووی دریای سرخ ، به سمت ِ ونیز حرکت می کنم . پلیس دریایی به بطری ها کاری ندارد ، پس آقای آصف ِ توبره چی ! می بینید که من خیلی پنهانی سفرم را آغاز کرده ام و شاید تا مدت ها کسی از راز ِ من با خبر نشود . گرچه ، اگر روز سوم قدم رنجه فرمایید وُ تا کرج تشریف ببرید ، یاسی جون ِ عزیز تر از جان ام ، به این قصّۀ احمقانه گوش خواهد کرد وُ بعد خواهد گفت که های لایت ِ موهای اش را شوهرش دوست ندارد ، شما چه طور ؟ یاسی به بطری باور ندارد / نداشته هیچ وقت .دوُرۀ بهار که نوبت ِ یاسی بود ، به تنزل خاتون گفت که از هر چه مرد ِ پیر است با چشم های فاحشه ، خوش اش می آید . اما شما آقای آصف ِ توبره چی ، لطفا&quot; دقیقا&quot; جلوی خودتان را بگیرید وُ سعی کنید به جاهایی که ممکن است من تووی آن ها پنهان شده باشم ، فکر کنید . تا روز چهارم من از آب های مراکش گذشته ام و تا جنوب ِ جزیرۀ پات می آن ، شنا کرده ام . آخر من یک ماهی هستم که فریده عید سال پیش خریده بود . آه که هیچ وقت باور نکرد که من دماغ ام را دقیقا&quot; از تکه ای از گوشت ِ یک نهنگ بریده ام . فریده همیشه تووی خیالات ِ خودش سیر می کند . یک بار ، آقای آصف ِ توبره چی ! یک بار می گفت به نظرش بالاخره یک روز شاه بر می گردد . فریده را نمی دانم که گفته بودم برای ات یا نه ؟ فریده ، دوست دختر ویژۀ دربار ِ همایونی بوده ؛ به همین خاطر هنوز هم از روی فیلم هایی که از رنگارنگ های سابق نگه داشته ، مدل موهای اش را مثل ِ گوگوش آرایش می کند که اعلیحضرت خوش اش بیاید . راستی ، ننشینی به لاس زدن آقای آصف ِ توبره چی ! وقت کم تر از کم شده ؛ ما فقط یک روز دیگر برای پیدا کردن ِ من وقت داریم . هوای این کانتینری که دارند من را با آن قاچاقی می برند به سودان ، آن قدر شرجی است که تقریبا&quot; مطمئن هستم که به استرالیا نرسیده ، خواهم مُرد . و این ، آقای توبره چی ، همان آرزوی است که سال ها در سر داشتی . باور کن دوست ندارم که آرزو به دل از دنیا بروی . من الآن دارم مانیکور کرده ، جلوی آینه دماغ ام را با دماغ ِ سگ ِ خانگی ِ نِلی عوض می کنم که راه بیفتم . یک یادداشت هم برای ات نوشته ام به خط ِ معلای مفرقی ، و گذاشته ام روی جا کفشی . تووی نامه ام هم فقط گفته ام که هیچ وقت دوست ام نداشتی آقای آصف ِ توبره چی میرانی ! و رفته ام حالا که از کنار کلانتری بگذرم و امروز آخرین روزی باشد که این بازی بچه گانه را دوست داریم .جناب آقای توبره چی ِ عزیز! وقت نداریم . دماغ ِ من تا ظهر همین امروز ، بیشتر دوام نخواهد آورد روی صورت ام ؛ پس بجُنب لطفا&quot; ! ملینا هم البته سلام می رساند وُ می گوید که آه ، دوست ات دارم رابینسون ِ عزیز ! و ما کلی می خندیم به دماغ ِ من که دارد آب می شود . گمان کنم که مامور ِ کلانتری به من شک کرده باشد . ملینا می گوید که رابینسون دماغ اش را با خود خواهد بُرد . و فریده تایید می کند که اعلیحضرت هم دماغ ِ کشیده دوست داشت . با آفی راستی خداحافظی نکردم ؛ از طرف ِ من آزادی که ببوسی اش . آفی از اینترپُل هم اطلاعات ِ خوبی دارد ، توی ِ کلانتری ِ محل هم کلی دوست وُ آشنا دارد . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;از راه ِ دور دوست ات دارم گمان ام آقای آصف ِ توبره چی میرانی ! جای تو این جا خالی بماند برای دوُرۀ بعد . فدایت نمی شوم راستش ؛ پس بگرد عزیزم ، بگرد ....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;&lt;I&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;من ِ تو&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;/FONT&gt;&lt;/I&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT face=Arial size=4&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Sat, 24 Sep 2005 01:21:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=norouzi&amp;postid=27</comments>
<dc:creator>norouzi</dc:creator>
<guid>http://norouzi.blogfa.com/post-27.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>رقصنده با گُرگ ها </title>
<link>http://norouzi.blogfa.com/post-25.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&amp;nbsp;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;&amp;nbsp;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;&amp;nbsp; با امروز ، چهار روز است که پدرم از اتاق کوچ کرده وُ آمده این جا تووی پذیرایی ، زیر پنجره می خوابد . در این چند شب ، صدای ناله اش ، خواب را از همه گرفته . قبلا&quot; که تووی اتاق خواب می خوابید ، اصلا&quot; فکر نمی کردم که این همه در خواب ناله کند . تووی بیداری اغلب ساکت است ، اما حالا وُ تووی این خواب ِ سرد .... ! وقتی که با زن اش حرف اش می شود ، بار وُ بندیل را جمع می کند و این جا اطراق می کند . ناله اش عجیب است ؛ می ترساند ، می ترسم از صدای ناله اش . مادر بزرگم می گفت که وقتی هفت ساله بوده ، یک شب که از کوه می آمده پایین ، به گُرگ برخورده وُ فقط خدا کمک اش کرده که توانسته جان اش را نجات بدهد . می گفت که از همان وقت ، هر شب ناله می کند و صبح که بیدار می شود ، چیزی به خاطر ندارد از خواب های احتمالی ِ دیشب . پدرم می گوید تووی تمام ِ این پنجاه سال ، هیچ خوابی ندیده ؛ یا لااقل به یاد ندارد که خوابی دیده باشد .می گوید که فقط یادش هست که یک بار یک زن ِ گُرجی را تووی خواب دیده که داشته اَلَنگو هایش را تکان تکان می داده وُ هوا هم باد بوده ؛ یادش نیست ولی که کجا ایستاده بوده زن ِ گُرجی .می گوید از آن وقت تا به حال ،هر وقت که زن اش خواب هایش را تعریف می کند ، پدرم بووی زُخم ماهی به مشام اش می رسد . دلیلی هم پیدا نمی کند برای این بوو. نمی دانم زن اش چه خواب هایی می بیند وُ برایش تعریف می کند . به گذشته اش فکر می کنم : چیز زیادی نمی دانم جز صدای گرگ ها . پنبه ای تووی گوش ام می چپانم . انگار دارد با گرگ ها می رقصد . الآن چهار روز و سه ساعت است که با زن اش حرف اش شده . حرفی نمی زند . امشب ، اولین شب ِ دومین ماه بهار است . ماه پشت ِ ابر ایستاده است . به مادربزرگم می گویم که مگر می شود که کسی پنجاه سال ، خواب ندیده باشد ؟! پدرم ، زن اش را زیر لب جنده خطاب می کند و صدای زوزه اش را می کشد تا زیر ِ پنجرۀ اتاق . ساعت به پنج ، مانده چند دقیقه ای . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 31 Aug 2005 17:02:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=norouzi&amp;postid=25</comments>
<dc:creator>norouzi</dc:creator>
<guid>http://norouzi.blogfa.com/post-25.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کیانوری فقط یک سبیل نیست</title>
<link>http://norouzi.blogfa.com/post-26.aspx</link>
<description>&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#000080 size=4&gt;
&lt;P align=justify&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;&lt;FONT size=4&gt;من همیشه جای کیانوری اعتراف می کنم . همین دیروز ، وقتی رضا گفت که کار همۀ ما تمام است ، باز شال وُ کلاه کردم وُ به اتاق اعتراف رفتم وُ گفتم که &quot;ما همه پشیمانیم &quot; . رضا نگاهی کرد به ساعت وُ گفت که &quot; وقت ِ شما تمومه کثافت های ِ لامذهب!&quot; و باز ساعت را نگاه کرد . این جا نظم وُ ساعت ، حرف اول را می زند . و اغلب هم من حرف می زنم به جای کیانوری . یک بار ، همان روزهایی که تازه سازمان منحل شده بود ، کیانوری را آوردند که با هم روبه روی مان کنند ، شاید که تخلیه بشود .قیافه اش اصلا&quot; شبیه ِ رهبران حزب نبود : سبیل داشت ، اما نه به درازی ِ گورکی ؛ شبیل هایش شبیه ِ مثلا&quot; روسای دفاتر ثبت اسناد بود . کیانوری هیچ وقت در آن دیدار حرفی از آشنایی اش با من به میان نیاورد وُ فقط گفت &quot; زنده باد ارکان اجرایی ِ سازمان !&quot; . رضا وُ آن دیگری که اسمش را قبل از اعدام نمی دانستم ، از او پرسیدند که من از کجا و چه وقت ، عضو حزب شده ام . کیانوری گفت که سگ جان تر ازاین حرف هاست و وفاداری ِ خودش را به ارکان حزب ،بارها ثابت کرده وُ حالا هم از جان اش می گذرد تا حزب پابرجا بماند و لام تا کام حرف نخواهد زد. رضا گیر داد که &quot; از کجا معلوم که همۀ این پشیمان شدن ها ، تظلمی برای آزادی نباشد ؟ &quot; کیانوری گفته بود که &quot; این را حتی یک بار هم تووی ِ جلسات کارگروه های اجرایی ِ حزب ندیده ام ، انگار از چریک هاست &quot; . به رضا وُ آن دیگری گفتم که &quot; همۀ ما به اشتباهات مان پی برده ایم . ما تیغ می خواهیم وُ کف صابون &quot; . آن دیگری خنده ای بلند سر داد وُ بی هوا با سیلی ، قایم زد در گوش ام . بعد پرسیدکه &quot; رابطۀ سازمانی ِ شما با مائوئیست ها چه طوری شکل گرفت ؟&quot; . کیانوری جواب داد که &quot; اصلا&quot; رابطۀ سازمانی با آن ها نداشتیم &quot; . بعد پرسید که ماکسیم گورکی را می شنام یا نه ، که جواب دادم به گمان ام یک جور غذای چینی باشد . کیانوری از جواب های ابلهانه ام سخت برآشفته شد و فریاد زد &quot; ببرید این خودفروش را دار بزنید !&quot; . رضا سریع فرمان گرفت و &quot;چشم&quot;ی گفت و با طناب دست وُ پای من را بست . قبل از این که از اتاق بیرون ببرندم ، شنیدم که آن دیگری را به نام احسان صدا کرد کیانوری و گفت که &quot; پشیمانی ، الآن فایده ندارد ؛ همه قلع و قمع می شویم &quot; . به رضا گفتم &quot; حالا چه طور خواهد شد؟&quot; . جوابی نشنیدم ؛ چشم های ام را چشم بند زد وُ از اتاق خارج شدیم . از صداهایی که از محیط می شنیدم ، حدس زدم که داریم می رویم سمت ِ حمام . این جا ، ما را می برند تووی حمام و تیرباران می کنند ؛ رووی کاشی ها، خون وُ جای گلوله نقشی عجیب زده اند تووی دیوار حمام . هروقت که می آییم برای اعتراف ، وقتی که کارمان تمام است ، ما را می آورند این جا . رضا به کیانوری می گوید که &quot; شما اعتراف نمی کنی ؟مائو کدوم خریه ؟ چه رابطه ای داشته با این ؟&quot; . گوش تیز می کنم که ببینم مُقُرّ می آید یا نه .کیانوری سبیل هایش را به زور تووی دستان ِ دست بند زده جمع کرده وُ تابی می دهد ؛ چشم هایش از پشت ِ چشم بند خیس می شود . آرام وُ زیر لب می گوید &quot; زنده باد ارکان اجرایی ِ حزب !&quot; . آن دیگری می گوید که کارمان تمام است . از رضا می پرسم &quot; راستی اسم اش چی بود؟&quot; رضا قبل از اعدام ،می گوید که اسم اش احسان الله بود . سری تکان می دهم تا&amp;nbsp;مراسم اعدام انجام&amp;nbsp; شود . &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Mon, 22 Aug 2005 00:55:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=norouzi&amp;postid=26</comments>
<dc:creator>norouzi</dc:creator>
<guid>http://norouzi.blogfa.com/post-26.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
